امشب دلم بهانهي دريا گرفته است
در ساحلِ نجيبِ خدا جا گرفته است
بين حضورِ مُبهمِ گُل هايِ سرخِ اشك
پشت سكوت پنجره ، مأوا گرفته است
از بس كه روز و شب به خودم خيره گشتهام
آيينه بويِ بُهتِ تماشا گرفته است
درياچهاي كه آن طرفِ مرز آب هاست
از داغِ تشنگي، تبِ صحرا گرفته است
ميخواهم از كرانهي آفاق بگذرم
امشب، كه عشق دست دلم را گرفته است
باور كنيد بُغضِ صبورم شكسته است
در نبضِ با شكوهِ غزل، پا گرفته است
با ياد شروه خوانيِ امواجِ بيقرار
امشب دلم بهانهي دريا گرفته است

نظرات شما عزیزان:
|